تبليغاتX
گناهم چیه؟

گناهم چیه؟

دختری تنها با همه ی غمهایی که اخرش منو...

به این قشنگی

تو رو با تموم خوبی و بدی

تو رو با هر چی که هستی دوست دارم

توی لحظه های بیداری و خواب

توی هوشیاری و مستی دوست دارم

 

حتی وقتی می گی دوستم نداری

تو رو با یه دنیا غصه دوست دارم

حتی وقتایی که شیرین نمیشی

من تو رو قصه به قصه دوست دارم

 

تو رو با تمام شادی و غمت

حالا از همیشه بیشتر می خوامت

تو رو تا وقتی نفس تو سینه هست

تو رو تا لحظه آخر می خوامت

 

تو رو حتی وقتی بی محبتی

حتی وقتی مثل سنگی دوست دارم

دیگه تنهام نمی ذاری وقتی که

من تو رو به این قشنگی دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 15:47  توسط سارا  | 

10 سال دیگه

 

زندگی گل زردی است به نام غم

فریاد سیاهی است به نام آه

رشته کوهی است به نام آرزو

و رودخانه ای است به نام عشق

که به دریای صفا می ریزد

زندگی یعنی عشق، محبت، امید و آرزو

که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی می شود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:54  توسط سارا  | 

خیلی دلم گرفته

 اخ که چقدر منتظر این روز بودم

منتظر روزایی که خدای در های آسمونش رو به روی تموم بنده هاش باز می ذاره

از کوچیک و بزرگ

و نورانیت این ماه مبارک رو سر تموم ما بنده های سرا پا گناه می باره

وقتی اذان می گن انگار خود فرشته ها الله اکبر می گن

و من چقدر دوست دارم بوی این روز ها رو

چقدر دلم واسه گرسنه موندن تنگ شده بود

چقدر دور بودم از خدا چه وقت هایی که خدا رو فراموش کرده بودم ...

ولی اون خدای مهربون که همه مون تو فلبمون داریم

هیچ وقت تنهامون نمیذاره ..... وقتی خدا هست همه چی هست

و من مطمئنم که خدای من از سر تمام تقصیراتم میگذره

این خدای رحمان .... خدای رحمان و مرحمت


خدا جون شکرت

واسه سلامتی خوانواده ام .... واسه سلامتی خودم

که می تونم دراین ماه پر از رستگاری شم

واسه تموم داده ها و نداده هات شکر ...

امیدوارم تو لحظه های پاک و نورانی دعا ما رو فراموش نکنید

رمضان مبارک ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:30  توسط سارا  | 

برای نمیدونم

نمی دونم نوشته ام رو خطاب به کی بنویسم: به خودم یا به تو. یک خواننده که نوشته های منو می خونه، وقت می ذاره و نمی گذره. کسی که برای من فردیت قائل شده و حالا به هر حال جمله ای یا کلمه ای از متن براش تداعی کننده خاطره ای و حرف نگفته ای که اونو به دنبال من می کشونه.

اینجا یک دنیای واقعی یه.

فعلا دلم می خواد از نزدیکترین اتفاق زندگیم بنویسم و کم کم در فرصت – آخر آدم در تنهایی فرصت اینکه به خودش برسد را دارد – تمام زندگیم را بنویسم.

 الان می خوام تو رو تعریف کنم دوست داری خودتو و لحظه های بودنتو بشنوی؟

تو آخرین تلاش من بودی. مطمئن نیستم اما امیدوارم. – مطمئن نیستم چون تا آدمی زنده است تلاش می کند و اگر بپذیرم که ناخودآگاه من با این حرف ها گره خورده شاید تو آخرین تلاشم نباشی اما امیدوارم چون واقعا رنج بردم.

در ارتباط با دیگری اینکه احساس کنی مورد سواستفاده قرار گرفتی تو را به انزوا سوق میده. من از این احساس دور نبودم.

حالا می پرسید پس چرا ادامه دادم؟ اشکال کار اینجاست. اینکه به دیگری بیشتر از عقاید خودت بها بدی. من برای دوستانم سنگ صبور خوبی هستم. سکوت می کنم و به آدمها نگاه می کنم.

اگر من به سراغ خودم می اومدم و همه اونچه بین ما رفته بود را برای خودم تعریف می کردم بی شک با چند تا سوال جواب خودم را می دادم : خب ببین درسته که حس می کنی دوستش داری اما یک چیزو ببین. اگه ببینی احساس تو یک طرفه است تو چه می کنی؟

اما من سراغ خودم نرفتم. چون از آینده تلخی که ترسیم می کرد بدم می اومد. چون مثل همه آدمهای احساساتی، خواستم احمق باشم. چون می خواستم خودم را فریب بدم و تو را یک انسان آرمانی جلوه بدم. پس حالا به من احساساتی اجازه می دم مثل همیشه به پیش من عاقل برگرده و در آغوشش گریه کنه و به اون پناه ببره. سختی این موقعیت اینه که من عاقل، احساساتی نمی شه.

و اما من و تو :

مقدمه: تو اتوبوس کسی که کنار شما می شینه، برات با روبروییت فرقی نداره. نه اینکه تو به فردیت اهمیت ندی نه، اما چون شما در تعامل با هم قرار نگرفتید فرقی برات نمی کنه. مگر اینکه روبرویی شکلاتی به شما تعارف کنه یا پاتو لگد کنه یا بغل دستی ات به شما لم بده یا ازتون بلیط بخواد. اما در سکوت هر دوشون برای تو یک مفهوم را دارند.

من برای تو مفهومی مثل تمامی همجنسانم داشتم و تا زمانی که به ناچار با تو به گفتگو برنخواستم به من پشت نکرده بودی. این کمکم می کنه که من هم تو را با مرور زمان در میان هم جناسنت تشخیص ندم.

تو کار مهمی نکردی اما من تو را شاهکار طبیعت دیدم.

تو هم مثل تمامی پسرها به بوسه، نوازش و آغوش علاقه داشتی. از اینکه تلخ باشم بدت میومد، از اینکه خواسته ای داشته باشم... برای من نخواستی قدمی برداری. می بینی؟  . ... دوست دارم. همه همین خواسته ها رو دارند. یک سکوت و یک لبخند. نمی دونم چرا من برای تو فردیت پیدا نکردم شاید چون تو تونستی عاقل باشی. بگذریم

: کاش اشک هامون خشک نمی شدند، شاید اونوقت زخم هامون بسته نمی شدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 14:18  توسط سارا  | 

بهونه ی آسمونی

آسمون بهونه اي شد تا پاييز با همه ي قشنگياش خودشو تو سرماي

زمستون غرق كنه . زمستونم خودش تحمل سرماشو نداشت  و مجبور

 شد پاييز رو نجات بده تا برگاي از دست دادشو دوباره پس بگيره .

حالا بهار اومده ، ولي چه زود گذشت و خوشو تو گرماي تابستون مخفي

 كرد . حالا هم تابستون داره ميره ، آخه باد پاييز به گرماي تابستون

اجازه نمي ده تا به زندگيش ادامه بده .
... حالا كه همه چيز داره با اين سرعت ميره ، تو ميگي ما ميمونيم ؟ يا

 ما هم مثل همه ي اين قشنگيها ميريم ؟
اگه قراره بمونيم كه هيچ .ولي اگه قراره بريم چرا مثل بهار سبزنباشيم

 و مثل تابستون گرم . يا مثل پاييز صاف و مثل زمستون سفيد ....... تا

 وقتي كه رفتيم فقط قشنگيمون تو خاطره ها بمونه . مثل همين فصلها .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 9:19  توسط سارا  | 

تولد تو تولد من است

من تمام طول سال بیدار مانده ام

که مبادا روز
تولد تو تمام شود

و من در خواب بمانم

و نتوانم به تو بگویم

تولدمان مبارك

منو ببخش عزیزم 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:17  توسط سارا  | 

عشق   sms-jok.royablog.ir

دست تو اندازه ی قلبته پس دستت رو برای کسی که دوست داری باز کن .

همیشه دوست داشتم اولین کسی باشم که تولدش

را بهش تبریک بگم و بگم که همیشه بیادشم و تنهاش

نمیذارم و بهش بگم که هیچ وقت روزی را که به این دنیا اومده

را فراموش نمیکنم و خیلی حرفهای دیگه

ولی شرایط جوری رقم زد که همش را فراموش کردم

حتی تبریک روز تولدشا

شاید فکر بکنه که بیادش نبودم ولی  بخدا اگه اونم

تو اون شرایط بجای من بود هیچی یادش نمیموند

حتی تولد بهترین و عزیزترین کسش

منم هیچوقت اون کسی یا چیزی که باعث این

کار شد را نمیبخشم.فقط ازش میخوام که منو ببخشه

و اینا نذاره به حساب اینکه بیادش نبودم و دوسش ندارم

هرچند دیر شده ولی بهت میگم تولدت مبارک

دیوانه وار دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:13  توسط سارا  | 

درد دل

 روزهای سختی است وقتی که هوا سرد و سر تر می شود و سرما مغز استخان را به فریاد در می آورد راهی وجود ندارد تا ناگفته های خویش را به گوش مهربانی برسانم ! یا شاید مهربانی نمانده که مرا به مهر خویش دعوت کند و گاه گاهی چون ابری سیاه و خشن هوس باریدن کنم و سبک و سفید شوم  و به همراه نسیمی خوش به جایی امن بروم !!

باز نمیدانم چه شده از و این بغض لعنتی از این خسته جان چه می خواهد که همچون کسی که ارث پدر کسی را خورده باشد گلوی پر درد مرا دو دستی می فشارد ، شاید هوس انتقام به سرش زده که اینجوری مثل عقده ایها داره با من رفتار میکنه .

عجب روزگاری شده به هرکسی که خوبی میکنی با بدی زیاد جوابتو میده تا حالت بیاد سر جاش تا از این کارها به سرت نزنه و هوس نکنی که به کسی کمک کنی روزگار غریبی شده همه خسته ، عصبانی ، ناراحت ، و غیر قابل کنترل ، توی این بازار درب و داغون اصلا کسی حال کسی رو نمی پرسه هیچکی هم سراغ کسی رو نمیگره . نمیدونم به کجا داریم میرم و چه کار داریم می کنیم چه به روز ما میاد فقط و فقط خدا میدونه شاید خدا هم خوابه یا حوصلش از دست این آدمهای دو رو و نامرد خسته شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:29  توسط سارا  | 

جالبه

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:25  توسط سارا  | 

تجسم کن

فکر کن

فکر کن!

 

امروز آخرین روز زندگیت و دیگه هیچ فرصتی نداری

فکر کن!

تجسم کن!

 

دیگه مادرتو نمی بینی

پدرت

خواهرت  برادرت

همسرت

عشقت

زندگیت

آرزوهات

اون چیزهای رو که خیلی دوسشون داری

 

فکر کن تا چند لحظه دیگه داری می میری

دارن همه اینها رو ازت میگیرن

دیگه دوستاتو نمی بینی

اتاقت

تنهایی هات

 

آماده ای!

آماده ای برای رفتن

و

از دست دادن همه اینها

 

فکر کن...

حالا وقتش شده

دارن ازت دور میشن

1

2

3

.

.

.

 

حالا برگرد

فکر کن بهت فرصت دوباره زندگی کردن دادن

می خوای چه جوری زندگی می کنی

می خوای برگردی و چیکار کنی

کیو از همه بیشتر نگاه می کنی

 

من میگم  برگرد و برو با حرص و ولع مادرتو نگاه کن، مثل کسایی که مدتها است چیزی نخوردن

برگرد و فقط سعی کن

خوب باشی

خوب فکر کنی

همین

بقیه شو بسپار بخدا  برو جلو

هر کاری می خوای انجام بدی تو دلت به خدا بگو

خدای تو راضی

خودتو جای یه نفری که داره کار تو رو می بینه ببین

اگه درست بود یه بسم ا.. برو

و گرنه

 

یه قدم برگرد عقب دوباره شروع کن از یه راه دیگه یه جور دیگه

توکل کن تا راه دیگه رو پیدا کنی

 

 

به امید قدمهای درست تون

دوستای گلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 8:48  توسط سارا  | 

تولدم مبارککککککککککک

امروز تولدمه     تولدم مبارک

ولی فقط یک نفر بهم تبریک گفت

ازش ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط سارا  | 

دوستت دارم ررررررررررررررر

 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:47  توسط سارا  | 

عاشقتم

نمي توانم به ابرها دست بزنم ،
به خورشيد نرسيده ام .
هيچگاه کاري که تو مي خواستي انجام نداده ام .
دستم را تا جايي که مي توانستم دراز کردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي انجام دهم.
انگار من آن نيستم که تو مي خواهي ؛
نه ، نمي توانم ابرها را لمس کنم يا به خورشيد برسم.
اگر کسي از حال و روز من برسيد بگو:
زماني با من بود اما هيچگاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 9:2  توسط سارا  | 

سلام به همه ی عزیزانم

به زودی  برمیگردم شرمنده ی همتونم

به دوست نازنینی که نگرانمه باید بگم

من خوبم و سلامتم

قربونت برم که بهم لطف داری

منتظرم باش

تا ۱۵ اردیبهشت غیبت دارم بعد جبرانش میکنم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:46  توسط سارا  | 

تقدیم به او که پاکترین خوبترین و بهترینه

برای اوکه عزیز ترین قلب من شده.

غریب اشنای من برایت از خدا بهترین ها را میخواهم وخوشبختی در هر ثانیه هرلحظه وتا همیشه.
خیلی عزیزی

 برای قلب عاشق من ومهربان وخوب وخوبتر از هر خوبی.........با یک دل دریایی ویک قلب پاک و نجیب............

دوستت دارم قسم به پاکی رز سرخ میخواهمت قسم به حرارت خورشیدو

.........

.........همیشه در قلبم خواهی ماندتاابد..........

............دوستت دارم

اهنگ وبلاگ را تقدیم میکنم به همه ی اونهایی

که به من لطف دارن و ازم میخوان غمگین نباشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:13  توسط سارا  | 

دوستتون دارم

سلام به همهی اونهایی که به من لطف دارن

و با اومدن به وب و نظر دادنشون خوشحالم میکنن

از همه ی شما ممنونم واقعا میگم اگه شماها نبودین

و دلگرمم نمیکردین دیگه هیچوقت نمیموندم

مطلب قبلی ۱۵ نظر داشته ولی همش خصوصی بوده

خیلی واسم جالب بود.همتون دست به یکی نکنید. دیگه

همشا خصوصی ندین

قربون همتون برمممممممممممم

منتظر همتون هستم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 9:44  توسط سارا  | 

کنارت میمونم

وقتی در کنارت هستم در دل به خود وعده می دهم که به تو خواهم گفت اما نمی توانم و دیدار

بعد را بهانه می کنم و باز دیداری دیگر و بهانه ای دیگر و من نمی توانم حقیقت را به تو بگویم.

عشق ِمن! بگذار میان دیدارهایمان باقی بماند که چقدر دوستت دارم. شاید این را هرگز به تو

نگفتم: وقتی کسی به حرفهای دلم گوش نمی سپارد...وقتی در بین اینهمه آشنا تنها و غریبم...وقتی

شانه ای نیست تا سر بر آن نهم و اشک ریزم...تنها آغوش توست که مرا آرام می کند....

عزیزترینم من در تمام لحظاتم به انتظار تویی می نشینم که توانسته ای تمام قلبم را تسخیر

کنی و هنوز بعد از مدتها قلب مرا بلرزانی... اگر تو با من باشی دیگر تنهائیم را نخواهم گریست

زیرا دیگر تنها نخواهم بود...وقتی تنها من در قلبت باشم تمام دنیا را خواهم داشت...و من با تو

خوشبخت ترینم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 16:35  توسط سارا  | 

بی تو تنهاترینم

همیشه باهام بمون وگرنه خودت میدونی که داغون میشم

عاشقتمممممممممممممم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 14:32  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 9:51  توسط سارا  | 

نمیبخشمت

چه زود روزا میان و رد میشن

و چه سخت

انگار همین دیروزا بود که افتادم

اما این بار به جای گریه ی بچه گونه

تو دلم یه جوری شدم

آخه یه جوره دیگه افتاده بودم

اما فکر که میکنم یه چند صدتایی بیشتر از دیروزا بود

هرروز که میاد و میره اون حس شدیدتر میشه

دیگه خیلی سخت شده ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 9:39  توسط سارا  | 

دوستای خوب و مهربونم

امیدوارم سال ۸۹ براتون سال خوب و همراه با شادی باشه

برای همتون ارزوی سلامتی و شادکامی دارم

منو فراموش نکنید محتاج دعاتون هستم

امیدوارم به همتون خوش بگذره

دوستتون دارممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:28  توسط سارا  | 

اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.


اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.


اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 14:56  توسط سارا  | 

 

دیگه دوستم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 14:59  توسط سارا  | 

دوست واقعی

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 7:11  توسط سارا  | 

وای خدا چه شب بدی را گذروندم خدا گناهم چیه

که باید این زندگی را تحمل کنم چقدر همه چیزا

تو خودم بریزم و به کسی چیزی نگم که نخوام اونا را

ناراحت کنم خدااااااااااااااا ظرفیتم تموم شده

واقعا جا نداره اینقدر درد تنهایی را تحمل کنه

از همه زده شدم

چرا فقط ادعای دوست داشتن منو میکنن

در صورتی که همش تظاهره وگرنه...

کاش اونایی که میخونن مثل من دردی نداشته باشن

بخصوص درد تنهایی که فکر میکنی خیلیها باهاتن

ولی از همه تنها تری و کسی را نداری وقتی بهش نیاز داری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 23:38  توسط سارا  | 

خدای مهربون من دلت میاد که تنها شم

خدا کاری بکن که هیچ وقت همدیگه را تنها نذاریم

اخه من که بدون اون میمیرم

اونا نمیدونم شاید تحملش از من بیشتر باشه

من نمیتونم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 7:27  توسط سارا  | 

جنون

Click to view full size image
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 15:29  توسط سارا  | 

بیجاره دخترا

بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره!

اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي

گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر

کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن

داره مي ره سر قرار! اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن

کارتي حرف بزنن مي گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه مي گن يکي رو زير سر

داره! اگه حرف شوهرو پيش بکشه مي گن سر و گوشش مي جنبه ! اگه به خودش برسه مي گن

دلش شوهر مي خواد مي خواد جلب توجه کنه ! اگه............چکار کنه بميره خوبه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 15:12  توسط سارا  | 

قلبم شکسته

 

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم


گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:25  توسط سارا  | 

.....

عاشقتم  دیوونه وار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 15:53  توسط سارا  |